![]() |
![]() |
|
| با تو در لكه قانع آفتاب اما مرا پرواي زمان نيست |
سرگشتگی های شبانه ام
زندگی ما زندگی جالبیه.بین تراژدی محض و کمدی ناب دائم داره پیچ و تاپ می خوره.یعنی یه جور غم انگیز، خنده داره و یا شایدم یه جور خنده دار، غم انگیز باشه.چیزی ام نیست که وسطشو پر کنه.همه نکبتی ام که دچارشیم مال همینه.همین که هیچ چی مون حد وسط نیس. " کافه پیانو "
بارها به این موضوع فکر کرده ام.سرگشتگیها و تناقضاتی که بدجور ذهنم رو درگیر خودشون کردن.انگار تمام روحم،هیکلم،فکرم و زندگیم تضاد و پارادوکسه.دیشب دوباره هامون رو دیدم و این شد جرقه ای واسه نوشتن.
نمی دونم چطور توضیح بدم.این که تمام تنم پر شده از درد.پر از سوال و فکر.بعضی وقتا واسه یه مدت طولانی خیره میشم به یه نقطه.فکر می کنم.فکر می کنم و آخرش میگم: خدا،چرا؟ چرا زندگی ما آدما باید اینقدر پر از تناقضات عمیق باشه.اصلا" انگار آفریده شدیم تا از این همه تضاد تو رفتارمون رنج بکشیم.چرا مثل یه عروسک خیمه شب بازی معلقیم تو آسمون.تا یه باد بیاد و چرخ بخوریم و چرخ بخوریم.آخه تا کی؟ تو یه دور مسلسل وار به اسم زندگی داریم مثل سگ حرکت می کنیم.می دویم.افتادیم تو گه.تو لجن.مشکل اینه که مثل سگ میترسیم.جزو اون طبقه متوسط لعنتی هستیم.نه جرئت داریم بکنیم از این دنیا.مثل مرد بگیم گور بابای جهنم و بهشت و آخرت و هر چی توشه. نه مثل خیلی های دیگه بچسبیم به همین دنیای روزمره با تموم زرق و برق و عشق و حالش.کاری هم به وجدان و تفکر و تحلیل نداشته باشیم.شاد باشیم.مث گوسفند های گله که شاد و خرم و از همه جا بی خبر بع بع میکنن. ولی این طبقه متوسط لعنتی هیچ وقت تکلیفشو نفهمیده.میریم هزار تا کتاب می خونیم و هوار تا فیلم می بینیم.آخرش میشیم سرگردون.سرگشته.متحیرووسط پرتگاه.آویزون از یه طناب.بین ایمان و بی ایمانی.بین مرگ و زندگی.در حال پوست انداختن.بین دنیا و آخرت. این سرگشتگی عوضی هم تو بد سنی آدم رو دچار میکنه.عدل تو دهه سوم زندگی که بقیه گوسفندها دنبال چرای خودشونن و شاد و شنگول ببع بع میکنن میزنه ناکارت میکنه.تازه میفهمی تعهد چیه.آگاهی چیه.تو کجای این کهکشونی. انگار خدا حال میکنه عذاب بده هر کی رو که میخواد سرشو بالا بگیره.بالاتر از اون بقیه ای که سرشون رو تو برف کردند.این عذاب هم تلخه هم یه جورایی شیرین.ولی خوب درد داره دیگه.بازم بقول کافه پیانو:
گه ملحد و گه دهری و کافر باشد گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد باید بچشد عذاب تنهایی را مردی که ز عصر خود فراتر باشد
وقتی همه دنبال عشق و حال خودشونن من باید فک کنم به مرگ و خدا و خودکشی و سیاهی ودرد و درد و امید و نا امیدی و دخترک چشم آبی و انتظار.یه جورایی راست میگن که اولین دری که باید برای رسیدن به آگاهی ازش رد شی درد ورنجه.روزگار غریبی،به هرحال. فقط میخوام بالاخره تو این لابیرنت تاریک لعنتی یه چراغ پیدا کنم.یه کورسو.نمیدونم...
موخره1:کافه پیانو رو هر کی نخونده پیشنهاد میدم بخونه.تو بازار فعلی کتاب غنیمته. موخره2: اگه یه کم عصبی نوشتم معذرت میخوام.هامون دیدن این تبعات رو هم داره
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 11:24 توسط سوشا |
|
|
بانوي چشم
آبي خاطراتم شرم را در
ميان چشمانت يافتم چشماني كه
دريا را به خاطرم مي آورند و هر روز
موجي از خاطرات آن روزها بر من هجوم مي آورند بارها به
ياد خنده هايت گريستم بانو و تو چه
سخاوتمندانه لبخند مي زدي مثل
موناليزا روي بوم نقاشي و پسرك
آدامس فروش هم انگار سهمي داشت
از سخاوتت هر روز به اندازه
يه آدامس موزي نمي دانم
چه بگويم زبانم بر
دهان قفل شده است مثل عقربه
هاي ساعت دوازده و مثل چشم
هايم وقتي به تو نگاه مي كنم تنها مي
توانم بگويم چشمان آبي
ات را بر من مبند بگذار
لحظه اي دريا را حس كنم و در شهود
اين لحظه ناب جاودانه شويم سوشا 1387.6.15 |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 0:38 توسط سوشا |
|
|
يه سريال تكراري دوباره
باد آخر مرداد در
ميان سبزه ها گيسوانم
را به بازي گرفته كه به
احترام باد خم و راست مي شوند و من
به لحظه مي انديشم لحظات
تعليق در زمان و مكان و خدا
دكمه pause
را مي زند قرص
قرمز يا آبي جبر يا
اختيار تلاشي
كودكانه براي حلقه هاي دود دخترك
همسايه رخت هاي هميشه سياهش را پوشيده و
گلدان هاي بي گلش را آب مي دهد پيرمرد
تنها در بالكن نشسته و
مادام بواري مي خواند شايد
در حسرت يك لحظه ناب و
روسري سياه دخترك را باد برد به
اطرافم مي نگرم آدمك هاي
معمولي در
تكرار چرخه هر روز تكرار
مي كنند. تكرار مي كنيم مثل
وضوي قبل نماز قل هو
الله سر قبر قصه
تكراري عاشق شدن ما پوچ و
بي معني و در تكرار دوباره به ستاره ها مي نگرم و به
خدا مي انديشم كه روي
صندلي راحتي نشسته و پيپش
را چاق مي كند قضاوت
مي كند و و قاضي
بودن سخت آسان است خدا هم
در ورطه تكرار افتاده انگار من
همچنان مي انديشم فردايي
هست؟ از خود
مي پرسم. از خدا مي پرسم آن پشت
چيزي هست؟ يا همه
پوچي و سرگرداني است نيستي.
نبودن باز
چيزي مثل زندگي شايد
مهر هفتم و روسري دخترك كه در باد مي رقصد سوشا 87.5.31 |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم شهریور 1387ساعت 23:46 توسط سوشا |
|
|
قلب تو هوا را گرم كرد در هواي گرم عشق ما تعارف پنيري بود و قناعت به نگاه در چاه آب مردم كه در گرما از باران آمدند گفتي از اتاق بروند چراغ بگذارند من تو را دوست دارم اي تو اي تو عادل تو عادلان غزل را در خواب در ظرف هاي شكسته تنها نميگذاري در اطراف انفجار يك شاخه له شده انگور است قضاوت فقط از توست شاخه ابريشم را از چهره ات برمي دارم گفتم از توست گفتي نه باد آوردست هنگام كه در طنز خاكستري زمستان زمين را تازيانه مي زدي احمد رضا احمدي موخره: دفعه اول كه يكي از دوستان واسم خوندش درست نفهميدم منظورشعر رو.ولي وقتي واسم تحليلش كرد فقط بهت زده داشتم به زمين نگاه ميكردم و لحظه نابي بود كه به درك شعر رسيده بودم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 15:6 توسط سوشا |
|
|
(( و خداوند هم قطبی را دوست دارد ))
((فوتبال مسئله مرگ و زندگی نیست ، چیزی فراتر از آن است)) بیل شنکلی شنبه 28 اردیبهشت روز عجیبی بود ، بچه می خواستند برن ورزشگاه آزادی واسه بازی پرسپولیس ــ سپاهان من خودم استقلالیم ولی یه دلیل مهم واسه رفتن به ورزشگاه داشتم . افشین قطبی. برای خودم دلایل قانع کننده ای داشتم که پرسپولیس این فصل رو دوست داشته باشم. 1ــ قطبی جنتلمن که در طول فصل علی رغم تمام مشکلات فوتبال بیمار ما، با به قول خودش ((قلب شیر)) ایستاد. قول قهرمانی داد. منطقی حرف زد و موجی جدید از نحوه رفتار با مردم ، خبرنگاران و بازیکنان رو بوجود آورد. 2 ــ کاشانی، مدیر عامل پرسپولیس که یک تنه پشت قطبی و تیم ایستاد و هیچ وقت از قطبی گلایه نکرد. 3ــ مردم، پرسپولیس و بخصوص قطبی رو دوست داشتند. این حقیقتی بود که نقطه اوجش رو در برنامه نود معلوم شد. وقتی پرسپولیس 4 گل از استقلال اهواز خورده بود و در خیلی از نظر سنجی های دیگه مردم عقیده داشتند قطبی مقصر نیست. و همیشه در ورزشگاه با فریاد (( افشین امپراتور)) از او حمایت کردند. قطبی ای که نه لابی داشت و نه با لیدر ها رفاقت خاصی داشت . 4 ــ احمد و مختار، هم اتاقی هام که پرسپولیسی بودند !!! و خیلی دلایل دیگر ساعت 10:30 راه افتادیم طرف ورزشگاه و با هر مصیبتی که بود وارد شدیم و ساعت 12 رفتیم طبقه دوم ورزشگاه زیر اسکوربرد. 4 ساعت جالب را پشت سر گذاشتیم. نور آفتاب مستقیم رو سرمون می تابید و بعلت ازدحام جمعیت( روی این قضیه ازدحام خیلی تاکید دارم) نمی شد از جامون حرکت کنیم و بریم آب بخوریم. توی اون لحظات ، معنی تشنگی و عشق به فوتبال رو بهتر فهمیدم. تماشاگرها به طور مداوم با رکیک ترین الفاظ به سپاهان توهین می کردند. انگار یک دشمنی مشترک داشتند با سپاهانی ها که داشتند با شدیدترین شیوه خالی اش می کردند. به هر حال بازی شروع شد. اولین بارم بود که با تمام وجود و بدون هیچ تظاهری علاقه داشتم پرسپولیس ،بازی رو ببره و قهرمان بشه . گل اول خلیلی ورزشگاه رو از زمین کند. ملت سر از پا نمی شناختند. هممون خوشحال بودیم. سپاهانی ها ساکت بودند. ولی وقتی سپاهان گل زد تراژدی آغاز شد ، تا بحال معنی سکوت رو درست حس نکرده بودم. 100 هزار نفر ساکت بودند. سکوت مطلق، مطلق ، سیگارکشیدن ها شروع شد. همه انتقاد می کردند. نیمه دوم که شروع شد با هر اشتباهی که پرسپولیسی ها میکردند بدترین ناسزاها روانه شون می شد. انگار نه انگار نیمه اول این ها قهرمان همین مردم بودند.یاد جمله ی کلیشه ای (( فوتبال بی رحمه)) افتادم. و دلم برای قطبی نازنین می سوخت. هر لحظه به اسکور برد نگاه میکردیم، همه عصبانی بودند و فحش می دادند و سیگار می کشیدند و بجاش اندک سپاهانی ها تو آسمون بودند.
سکوت غمباری بود، یکدفعه یه اتفاقی افتاد. نقطه عطف داستان همینجا بود. یه دسته از طرفدارها بلند شدند و بقیه رو هم به بلند شدن و تشویق کردن تهییج کردند. 100 هزار نفر سرپا شدند و یکصدا پرسپولیس رو به حمله تشویق کردند. منم مثل بقیه بلند شدم و شروع کردم به تشویق کردن . همه بی وقفه پرسپولیس رو تشویق می کردیم. به دقیقه 90 که رسیدیم یه جمع داشتند صلوات می فرستادند. نفر جلویی من داشت نذر می کرد. یه عده اشک می ریختند. 7 دقیقه وقت اضافه گرفته شد. همه منتظر معجزه بودند. اسکوربرد 95:38 رو نشون می داد که کریم باقری توپ رو سانتر کرد و سپهر حیدری همراه با تمام آرزوهای طرفدارها پرواز کرد و گل. وای دقیقا ورزشگاه منفجر شد. همه رو هوا بردند. توصیف اون لحظات واقعا سخته. فقط می تونم بگم خدا هم قطبی رو دوست داره. بازی که تموم شد قطبی سر از پا نمی شناخت و باز صحنه های کندن صندلی ها و زخمی شدن سرباز ها و سرود قهرمانی و کریم باقری که سرود می خوند و 100 هزار نفر که انگار از زمین کنده بودند و تازه فهمیدم پایان دراماتیک و حماسی یعنی چی؟
پی نوشت۱: این هفته، یه هفته رویایی رو پشت سر گذاشتم . شنبه پرسپولیس قهرمان شد . سه شنبه تو انتخابات شورای صنفی دانشکده دوم شدم. و تو رقابت شورای صنفی خوابگاه بد جور پوز بچه های یه طیف خاص رو زدیم. و چهار شنبه هم منچستر قهرمان اروپا شد. و من فکر میکنم بعضی لحظات هستند که احساس میکنم خدا هوای هممون رو داره. پی نوشت ۲:من یه پست دیگه قرار بود بذارم ولی حوادث قابل پیش بینی نیستند.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 2:0 توسط سوشا |
|
|
.۱دردهاى من انحنای روح من شانه های خسته غرور من تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است کتف گریه های بی بهانه ام بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است
۲. ۶ اردیبهشت تولد آل پاچینو است.خواستم در موردش بنویسم.ولی چیزی به نظرم نرسید.فقط توصیه میکنم اگه میخواین هنر بازیگری رو احساس کنید به بازی آل پاچینو در" رایحه خوش زن" دفت کنید.به بقیه بازیگرا و دیالوگها کار نداشته باشید.فقط به چشم های آل پاچینو نگاه کنید.این چشم ها به راستی جادو میکنند
.۳برای دوستم و آن که دوست میدارد :یکی از زیباترین داستان های عالم عاشقی در تاریخ موسیقی کلاسیک، دلدادگی دو موسیقی دان بزرگ اروپا یعنی "رابرت شومن" و " کلارا ویک" به یکدیگر است. شومن یکی از بزرگترین آهنگسازان کلاسیک در غرب است. در واقع اوج رمانتیسیسم در موسیقی از ان وی می باشد . کلارا نیز یکی از ماهر ترین نوازندگان پیانوی روزگار خویش بود.شومن در ابتدا به کلارا تعلیم پیانو می داد.اما هنگامی که درخواست ازدواجشان توسط پدر کلارا به شدت رد شد دیگر همدیگر را ندیدند. پدر کلارا وی را به شهر دیگری فرستاد و بین این دو عاشق جدایی افکند. در این هنگام رابرت شومن دچار افسردگی شدیدی شد. به گفته خود شومن : ( هنگامی که داشتم به خودکشی فکر میکردم از جلو آرامگاه بتهوون عبور کردم و در کمال حیرت بر روی سنگ قبرش یک مداد و یک کاغذ نت دیدم . بتهوون به من بزرگترین پیام را داد . او مرا نجات داد) شومن به این فکر افتاد تا روزنامه ای به راه بیندازد تا آثار آهنگسازان جوان را در آن منتشر کند. سپس در بین آنها یکی از سونات( آهنگهای) پیانوی خود را قرار داد.شاید که کلارا روزنامه را ببیند و اثر او را اجرا کند. از این طریق وی امیدوار بود تا احساسات خودش را به معشوق بازگو کند . اتفاقا روزنامه به دست کلارا رسید . از ان روی که پیانیست بود با اجرای آثار شومن در واقع نامه ای از او را می خواند از آن طرف کلارا خود نیز سونات های پیانو می نوشت و برای روزنامه می فرستاد و از این راه به نامه های شومن پاسخ می داد.در واقع این دو نفر از طریق موسیقی با هم در ارتباط بودند این واقعه از زیباترین اتفاقات تاریخ موسیقی است که علاوه بر آن نشان دهنده قدرت موسیقی کلاسیک در انتقال احساس است شاید از این روست که میگویند: در جایی که سخن از گفتن باز می ایستد صدای موسیقی است که ادامه می یابد.
منبع مطلب: مهدی نایب پور روزنامه دانشجویی صبح
موخره: حسین امیدوارم این ۲ ماه رو درست بخونی شاید فرجی بشه!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 17:40 توسط سوشا |
|
|
یه داستان کلیشه ای: پسرک ازاواخر دوران دبیرستان به سرش زد دست از بازیگوشی هاش برداره و مث آدمیزاد شروع به درس خوندن واسه کنکور کنه تا تو یه درس نون و آب دار و قابل احترام-بیشتر از دید پدر و مادرش-قبول شه.این واسه پسرک سخت بود.اون که تا سوم دبیرستان درس خوندن رو یه بی احترامی به مقدسات میدونست و گذرش تابحال به منطقه کتابهای درسی نیفتاده بود حالا مجبور بود تو یه اتاقک که پدر و مادرش واسه اون رو روی پشت بوم درست کرده بودند درس بخونه تا مهندس بشه و باعث عزت و احترام پدر و مادرش بین فامیل و دوستان. اون فقط می خوند و دوست نداشت یه لحظه هم به این فکر کنه که شخصا" به ادبیات و زبان انگلیسی علاقه داره وحالا چرا به جای خوندن اینا داره دیفرانسیل و انتگرال می خونه. نه که فکر نکنه ، فکر می کرد ولی همش می گفت من باید باعث سربلندی مامان بابام بشم و از این چرت و پرت ها. . مخصوصا مامانش که همیشه ساعت 6 عصرونه رو با چای براش می آورد و پسرک دلش نمی اومد کاری کنه تا دل مادرش بشکنه. خلاصه پسرک خوند و خوند و خوند تا موقع کنکور رسید. رفت کنکورش رو داد و همه ی عمومی هاش عالی بودند و اختصاصی ها افتضاح. وقتی اومد خونه خیلی اعصابش خرد بود. به مامان و باباش گفت خراب کرده . روزهای بدی بود. پدر مادرش –مخصوصا مامانش- از دستش خیلی دلخور بودند و می گفتند تو باید بیشتر می خوندی تا مهندس بشی. هیچکس توجهی نکرد که پسرک به درس های عمومی علاقه داره و تو اون رشته ها موفق تره.نه مامان و بابا، نه داداشش نه مشاور و نه معلماش ." شایدم شازده کوچولو راست می گفت که آدم بزرگا حرف آدم را نمی فهمند".روز اعلام نتایج، رفت یه جای خلوت تا موقعی که رتبه اش را می بینه تنها باشه.خیلی استرس داشت. حال اون رو فقط کسایی که کنکور دارند می فهمند.وقتی رتبه اش را دید شاخ در آورد.یه رتبه خوب. خیلی خوشحال شد و می خواست داد بزنه ولی دید بزرگ شده. داد زدن واسه یه آدم بزرگ کار درستی نیست. سریع زنگ زد به مامان و باباش تا اونا رو خوشحال کنه که می تونه مهندس شه.وقتی رتبه اش رو به مامانش گفت شنید که مامانش می گه: بابات داره گریه می گنه و اون تا به حال گریه کردن باباش رو ندیده بود و البته الان هم نمی دید فقط یه لحظه زانو هاش لرزید. اون خیلی خوشحال بود که باعث افتخار باباش شده. فورا"همه بهش زنگ زدند و تبریک گفتند. آخه خیلی رتبه اش خوب شده بود. در واقع اگه راستش رو بخواهید حق اون این فدر هم نبود.هنوز هیچی نشده بود همه مهندس صداش می کردند. با کلی وسواس و پرس و جو انتخاب رشته کرد. اولویت اول پسرک این بود که تهران قبول بشه. جایی که آینده ی غیر درسی و رسیدن به تمام اون علایقی که تو شهرشون نتونسته بود به اونا برسه رو اونجا می دید. در حالی که بفیه می گفتند می تونی تو یه رشته تاپ مهندسی یه شهر دیگه قبول شی، اون لج کرد و تهران یه رشته ای که از نظر بقیه کمتر باعث افتخار بود رو انتخاب کرد.وقتی اومد تهران همه چیز این شهر واسش فرق داشت. یعنی با شهر خودش فرق داشت.آخه اون می خواست تو شهرش همیشه آدم با فرهنگی باشه ولی همشهریاش یه کم این کارو دوست نداشتند.خلاصه فرهنگ و اصول و روابط اجتماعی و امکنات اینجا با شهرش فرق می کرد. تهران تئاتر و سینما و انجمن شعر و کلی چیزای دیگه داشت که پسرک واسه پیشرفتش به اون ها نیاز داشت. ولی هر روز که از ورودش به دانشگاه می گذشت اون بیشتر دچار یه یاس عمیق می شد. خوب نمیشه توصیفش کرد ولی پسرک نمی خواست یا بهتر بگم نمی تونست چهار سال یا خیلی بیشتر درس هایی رو بخونه که عمیقا ازشون متنفر بود. وقتی پسر دایی اش را می دید که ادبیات انگلیسی قبول شده و کل چهار سال به عنوان تکلیف رمانهای انگلیسی رو می خوند به شجاعت پسر دایی اش حسودیش شد. آخه پسر دایی اش بیشتر به خودش فکر کرده بود تا به احترام و عزت مامان و باباش. پسرک کلی کتاب واسه خوندن داشت ولی وقت نداشت.حتی چندبار به سرش زد انصراف بده و بره یه رشته انسانی یا زبان ولی جرئت نمی کرد کاری کنه مامان وباباش ناراحت بشن.پسرک همش به آینده فکر میکرد .اون که از روزمرگی متنفر بود، احتمالا" مهندس" میشد و یه زندگی معمولی مسخره رو باید تجربه میکرد. پسرک قصه ما خسته شده بود و در واقع دیگه نمیکشید...اما باز فکر مامان و باباش و حرفای دور و بری ها راحتش نمیگذاشت...پسرک خسته بود... یعنی خسته است.
موخره:امروز وارد دهه سوم زندگیم شدم.حس جالب و عجیبیه.فکر میکنم این دهه بهترینش باشه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 18:0 توسط سوشا |
|
|
از صف بیرون بیا
چند وقتی بود می خواستم در این موردی که پایین میخونین یه مطلب بنویسم فرصت نمی شد تا اینکه قرار شد واسه نشریه دانشگاه یه مقاله بنویسم اگه میبینین مطلبش یه کم رسمیه واسه اینه: مهمترین چالش زندگی من و امثال من که همواره در طول زندگی با ما بوده و خواهد بود، مسئله آگاهی و دچار
نشدن به روزمرگی است. تردیدی عمیق و طولانی که در تمام دوره ی زندگی گام به گام با ما حرکت کرده است. اینکه سطحی باشیم و حتی به شیوه ای نه درست زندگی کنیم یا اینکه عمیق باشیم و بیشتر به زندگی فکر کنیم. این مسئله هیچ گاه برای قشر ما حل نشده است و انگار این شک شالوده ی ذهنی ما را فرا گرفته است. این قضیه در هنگام برخورد با دوستان و هم دانشگاهی ها به اوج خود می رسد و در لحظاتی حتی با تمسخر دوستان مواجه می شویم. بزرگتریم مشکلی که ما در دوران دبیرستان و اکنون در دانشگاه با آن مواجه ایم ایجاد تعادلی منطقی بین اندیشه ها ، افکارمان و زندگی روزمره و درس بوده است. وقتی به کتاب های غیر درسی که زیر تخت تلنبار شده است می نگریم و روزگار خود را با درس خواندنِ دیگر دانشجویان مهندسی مقایسه می کنیم، این شک بیشتر در وجودمان رخنه می کند. به قول مصطقی مستور : همیشه”این یک چیز دیگر“ وبال گردنمان بوده است. اما ما نمی توانیم آن را رها کنیم چون بودن با آن را وظیفه و آرمان خود می دانیم. همیشه در رنج این قضیه به سر می بریم و حتی در شرایطی که پناهگاه دیگری باقی نمی ماند به عصیان پناه می بریم. و به طور کلی می توان گفت همواره دو گروه در راحتی به سر می برند. عوام و خواص. آن هایی که نمی دانند و آن هایی که می دانند تکلیفشان مشخص است و ما که در میانه ی راه قرار گرفته ایم همواره رنج می بریم. گاه که به رفتار بچه های سال بالایی می نگریم انگار آینده مان را در کردار آن ها می یابم. آن ها هم هنوز گویی سخت درگیر این دو راهی روزمرگی – آگاهی هستند. و انگار هیچ انتخابی باقی نمی ماند جز آگاهی. به واقع این آگاهی نیازمند غور و تفکر عمیق است. تفکر و مطالعاتی که به فرد کمک می کند تا با دیدی وسیع و عمیق و نگاهی ژرف به مسائل و رخ داد ها بنگرد و بتواند به عنوان یک انسان- نه دانشجویی صرف- از عقاید خویش دفاع کند. این مطلب عظیم در این مقال نگنجد اما در آخر می توان گفت نگاهی که انسانی با این دیدگاه به آینده دارد قطعا سیاه و تاریک است اما ما عقیده داریم هنوز کورسویی در نگاه به آینده باقی مانده است و براساس این عقیده تفکر و پژوهش فرهنگی را وظیفه ی خود می دانیم و باور داریم روزی فرا خواهد رسید که پاسخ اکثر چرا های زندگی خویش را فرا خواهیم گرفت. به امید آن روز...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 21:30 توسط سوشا |
|
|
1. سنتوری...سنتوری این روزا تو هر خیابون تهران که پا میذاری این فریاد گوشخراش به گوشت میرسه.چند روزیه که یه مسئله فکرمو مشغول کرده.دیدن یا ندیدن ...مساله دقیقا" همینه.از یه طرف خودم رو توجیه میکنم که ما که این همه فیلم و نرم افزار خارجی رو رایت میکنیم اینم روش و از یه طرف دلم واسه داریوش مهرجویی میسوزه که تمام زحماتش داره به باد میره.بدجور گیر کردم تو دوراهی و البته تا الان یه چیزی بنام..وجدان.. جلومو گرفته.نمیدونم این قضیه تا کی ادامه پیدا میکنه و آیا من طاقت میارم با اینکه اکثر دوستام دیدنش جلوی خودم رو بگیرم یا نه.از یه طرف اظهار نظرها هم متفاوته.توصیفاتی که از فیلم شده بین شاهکار تا مزخرف در نوسانه و همین کنجکاویم رو بیشتر برمی انگیزه.به هر حال اگه شما هم مثل من سر این دوراهی موندیداین شماره حسابیه که اعتماد ملی چاپش کرده و مورد تایید خود مهرجویی هم هست.حداقل اگه فیلم رو میبینید پولش رو به این حساب واریز کنید:حساب مشترک داریوش مهرجویی و فرامرز فرازمند، ۰۱۱۶۴۰۷۷۹۵ بانک تجارت شعبه چهارراه پارک کد ۰۳۲به گفته مهرجویی نصف این پول صرف امور خیریه میشه .2.با احترام به تمامی عقاید:زیاد خوشم نمیاد اینجا در مورد سیاست صحبت کنم.ولی این چند روزی که با دوستام صحبت میکردم خیلیهاشون میگفتند در انتخابات شرکت نمیکنند یا رای سفید میدن.درست همون اشتباهی که من سال 84 کردم و الان مثل سگ پشیمونم.من نمیخوام نظرم رو به کسی تحمیل کنم ولی اعتقاد دارم به عنوان یه جوون اگه نگاهی به این دوسال بندازیم و با هشت سال دوره اصلاحات مقایسه اش کنیم حتی اگه تموم زمینه ها رو کنار بذاریم و فقط زمینه فرهنگی ماجرا رو بررسی کنیم به نتایج جالبی میرسیم.انتخابات مجلس یه پیش زمینه واسه ریاست جمهوریه که حدودا" 15 ماه دیگه برگزار میشه ما میتونیم با رای دادن راه رو واسه انتخابات رییس جمهوری صاف کنیم.هممون میدونیم دوران خاتمی هر چیزی نداشت حداقل آزادی نسبی واسه جوونا فراهم بود(نمونه ی افراطیش دیدار خاتمی با دانشجویان فنی دانشگاه تهران در سال 83 بود که هر چی به دهنشون اومد به رییس جمهور گفتند) چیزی که الان شدیدا" کمبودش داره حس میشه.مطمئن باشید حرفهام یه جوگیری زودگذر نیست بلکه باوریه که بعد کلی فکر بهش رسیدم.بهتره شما هم در این مورد بیشتر فکر کنین. خواهش میکنم کاری کنید که خودمون در مورد آینده مون نقش داشته باشیم...خودمون... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 4:19 توسط سوشا |
|
|
1.يه چند وقتيه به يه باور رسيدم.ميخوام نظر شما روهم در اين مورد بدونم: من فكر ميكنم آدما وقتي ميميرن كارشون تو اين دنيا تموم نميشه.بلكه روح و جونشون ريست ميشه و حافظشونم پاك ميشه.بعد خدا به هر كي يه زندگي جديد ميده.نميدونم ميتونم خوب منظورم رو بيان كنم يا نه.مثلا" من كه الان يه ايرانيم با مشخصات جسمي و فكري خاص خودم.تو زندگي جديد ميشم يه ايتاليايي با يه نوع خصوصيات ديگه كه هيچي در مورد زندگي قبليم نميدونم.يعني الان ما واسه چندمين باره كه داريم زندگي ميكنيم.علت اين فكر عجيب غريبم اينه كه فكر ميكنم خدا به همه ما اين شانس چندبار زندگي رو ميده تا هممون با هم برابر باشن (اين قضيه هيچ ربطي به بهشت نداره) در غير اينصورت فكر نميكنين كسي كه تو بچگي ميميره يا كسي كه شهيد ميشه يا كسي كه مثلا" داره تو آفريقا تو فقر مطلق زندگي ميكنه بهش ظلم ميشه.يعني نميتونه زندگي رو درست و حسابي تجربه كنه با تموم تلخي و شيرينيش.نميدونم كسي تابحال به اين قضيه فكر كرده(نكنه اين عقيده يه نميدونم چي چي ايسم باشه) فكر ميكنم خدا اينقدر بزرگ هست كه شانس يه تجربه جديد رو بهمون بده. 2.امروز يعني 24 بهمن سالروز فوت فروغ فرخزاده.شايد بگين چرا اينقدر در مورد فروغ ميگي.من از يه اخلاقش خيلي خوشم مياد.اينكه هيچ وقت نترسيد.همه چيز رو تجربه كرد(حتی خودکشی)كار خودش رو كرد به حرف و نصيحت بقيه گوش نداد و خلاصه زندگي كرد.وقتي مرد خيلي ها به يادش شعر گفتند مثل شاملو سپهري اخوان كسرايي و ...وقتي ميخوندمشون به نظرم شعر اخوان از همشون با احساس تر و واقعيتر دراومده:
دريغ و دردچه درد آلود و وحشتناك! نمي گردد زبانم تا بگويم ماجرا چون بود دريغ و درد هنوزاز مرگ نيما من دلم خون بود ...چه بود ؟ اين تير بي رحم از كجا آمد ؟ كه غمگين باغ بي آواز ما را باز در اين محرومي و عرياني پاييز بدينسان ناگهان محروم و خالي كرد از آن تنها و تنها قمري محزون و خوشخوان نيز .چه جانسوز و چه وحشت آور است اين درد نمي خواهم ، نمي آيد مرا باور و من با اين شبيخون هاي بيشرمانه و شومي كه دارد مرگ بدم مي آيد از اين زندگي ديگر .بسي پيغام ها سوگندها دادم خدا را با شكسته تر دل و با خسته تر خاطر نهادم دستهاي خويش چون زنهاريان بر سر كه زنهار ، اي خدا ، اي داور ، اي دادار تو را هم با تو سوگند ، آي مكن ، مپسند اين ، مگذار مبادا راست باشد اين خبر ، زنهار تو آخر وحشت و اندوه را نشناختي هرگز و نفشرده است هرگز پنجه ي بغضي گلويت را نمي داني چه چنگي در جگر مي افكند اين درد خداوندا ، خداوندا به هر چه نيك و نيكي ، هر چه اشك گرم و آه سرد تو كاري كن نباشد راست همين تنها تو مي داني چه بايد كرد نمي دانم ، ببين گر خون من او را به كار آيد دريغي نيست تو كاري كن كه بتوانم ببينم زنده مانده است او و بينم باز هست و باز خندان است خوش ، بر روي دشمن هم و بينم باز گشوده در به روي دوست نشسته مهربان و گربه اش را بر روي دامن نشانده است او ...الا يا هر چه زين جنبنده اي ، جاني ، جمادي يا نبات از تو سپهر و آن همه اختر زمين و اين همه صحرا و كوه و بيشه و دريا جهان ها با جهان ها بازي مرگ و حيات از تو سلام دردمندي هست و سوگندي و زنهاري الا يا هر چه هست كائنات از تو به تو سوگند دگر ره با تو ايمان خواهم آوردن و باور مي كنم ، بي شك ، همه پيغمبرانت را مبادا راست باشد اين خبر ، زنهار مكن ، مپسند اين ، مگذار ببين ، آخر پناه آورده اي زنهار مي خواهد پس از عمري ، همين يك آرزو ، يك خواست همين يكبار مي خواهد ببين ، غمگين دلم با وحشت و با درد مي گريد خداوندا ، به حق هر چه مردانند ببين ، يك مرد مي گريد ...چه سود اما ، دريغ و درد در اين تاريكناي كور بي روزن در اين شبهاي شوم اختر كه قحطستان جاويد است همه دارايي ما ، دولت ما ، نور ما ، چشم و چراغ ما برفت از دست دريغا آن پريشادخت شعر آدميزادان نهان شد ، رفت ، از اين نفرين شده مسكين خراب آباد دريغا آن زن مردانه تر از هر چه مردانند آن آزاده ، آن آزاد دريغا آن پريشادخت نهان شد در تجير ابرهاي خاك و اكنون آسمان ها را ز چشم اختران دور دست شعر به خاك او نثاري هست ، هر شب ، پاك .بهمن 1345 ... مهدي اخوان ثالث .
۳.پیشنهاد میکنم کتاب در غروبی ابدی رو بخونین.نویسنده اش بهروز جلالیه.افکار فروغ فرخزاد رو بهتر متوجه میشید.چون کتابش یه کم قدیمیه میتونید از انقلاب گیرش بیارید
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 15:0 توسط سوشا |
|
|
تو در ميان گلها چون گل ميان خاري چند وقت بود كه ميخواستم يه مطلب كلي در مورد محسن نامجو شخصيتش و آثارش بنويسم.واسه اين پست حدودا" يه ماهي تحقيق كردم و آهنگاش رو دقيقتر گوش دادم.ميدونم كه بعضي هاتون از نامجو متنفريد ولي اين حق رو به من بديد كه به يكي از دغدغه هاي اين روزام بپردازم: محسن نامجو حدودا" يه سالي ميشه كه بعنوان يه پديده بين مردم شناخته شده.البته طرفدارهاي نامجو بيشتر به قشر دانشجويي و كساني كه علاقمندان موسيقي خاص هستند محدود ميشن.اين موزيسين نوآور از 12 سالگي به طور جدي به موسيقي علاقمند شد.(1)بعد يه مدت از مشهد به تهران مهاجرت كرد تا راحت تر به دنبال علاقه اش به موسيقي بره.نامجو دو ترم زبان و دو ترم تئاتر كار كرد و بعد از انصراف از اين دو رشته موسيقي دانشگاه تهران قبول شد.5 ترم به گفته خودش مشكلات زيادي مثل تفاوت ديدش به موسيقي با اون چه تو دانشگاه تدريس ميكردند و نگاه خشك و متحجر اساتيد موسيقي(2) رو تحمل كرد تا اينكه بالاخره از اونجا اخراج شد.به گفته منابع غيررسمي علت اخراج نامجو از دانشگاه تهران اجراي آهنگ "رفتم سر كوچه"بود كه توسط مسئولان وقت دانشگاه سياسي قلمداد شد و باعث اخراج او شد.نامجو به خاطر دلبستگيش به موسيقي سنتي سه تار رو به عنوان ساز اصلي انتخاب كرد.اواخر دهه هفتاد تو سه چهار تا همايش پژوهشي موسيقي به اجراي كار پرداخت كه همون موقع خيلي ها رو به صرافت بوجود آمدن پديده اي جديد در زمينه موسيقي انداخت.اين موزيسين اصالتا" تربت جامي كم كم تمركز اصليش رو روي موسيقي فيوژن(تركيبي)گذاشت مثل استفاده همزمان گيتار و سه تار تو كنسرت هاش يا استفاده از ريتم و ملودي غربي روي شعرهاي شرقي يا برعكس.
تو همون سالها نامجو تو جشنواره موسيقي زيرزميني واسه آهنگ (بگو بگو) دوم شد.ريتم اين آهنگ طوريه كه هرموقع گوشش ميدم يه حس عجيبي بهم دست ميده كه نميتونم درست بيانش كنم... يه حالت هيجان و رها بودن وتعليق. هنوز نامجو مشهور نشده بود.واسه خودش اتود ميزد و پارتيتورهاي جالب و عجيب مينوشت.ريتم هاي جديد و نو و تلفيق هاي نو.و بخصوص چيزي كه تو آهنگاش جلب توجه ميكرد بازي با كلمات وآواها بود.تاكيد چندباره روي يك كلمه(گذر در سه راه آذري) يا جداكردن هجاها(مثل كلمه مادر در سه راه آذري) و كشيده يا كوتاه بيان كردن كلمات كه به گواه خودش خيلي در اين زمينه كار كرده بود.در همين بحبوحه به قوچان رفت وآمد داشت تا گوشه هاي موسيقي ايراني رو هرچه بهتر از سه تارنوازان محلي مثل حاج قربان سليماني(3) فرا بگيره. اشعاري كه نامجو استفاده ميكنه نشون از درك و مطالعه بالاش از شعر داره.براي اطمينان كافيه ديوان حافظ رو باز كنيد و غزل زلف بر باد رو پيدا كنيد.چه كسي ميتونه اين شعر رو با اين ريتم و سبك و اين حجم از تنوع بخونه؟زلف بر باد نمونه يك اجراي تئاتريه كه تنها يازيگرش نامجوست كه با لحن ها و سبك هاي مختلف به اجراي شعر ميپردازه."من از آن روز كه در بند توام آزادم".تصاويري كه بعدها رو اين آهنگ مونتاژ شد(در مورد زهرا امير ابراهيمي )باعث زيباتر شدن اثر شده.جالبه بدونيد شعر آهنگهاي بيايان و اي كاش متعلق به شاملواند.بودا از سهراب سپهري وهمراه شو عزيز از مشكاتيان و ياريارم اي يار از باباطاهر همداني و يار مرا غار مرا از مولانا؟ و ترنج و صاحبدلان و گيس و زلف بر باد و.. متعلق به حافظ اند.البته نامجو خودش شعر بعضي از ترانه هاشو گفته مثل جبر جغرافيايي كه بعضي موقع ها حرف دل ماست: اين كه زاده آسيايي رو ميگن جبر جغرافيايي.آهنگ چشمي و صد نم رو به خاطر يه قضيه شخصي خونده(مدت اين آهنگ 12 دقيقه است!).نامجو چند تا آهنگ شمالي هم خونده.نكته جالب در مورد صداي نامجو اينه كه ميتونه حدودا" 18 17 تا نت رو بخونه كه ميشه 2.5 اكتاو يعني حدودا" يه صداي 5 دنگه كه براي نامجو بد نيست. مخالفان نامجو به 2 دسته تقسيم ميشن:دسته اول كساني اند كه درست و حسابي آهنگاشو گوش ندادن و معمولا" ميگن صداش گوش خراش و غيرقابل تحمله(خواننده هاي محبوب اين دسته اندي و شهرام شپره و در بهترين حالت شادمهرند) دسته دوم كساني اند كه به موسيقي خاص يا سنتي علاقه دارند يا خودشون به طور جدي به موسيقي ميپردازند و به صورت اصولي نحوه خوندن شعر و موسيقي نامجو رو نقد ميكنند.
برگرديم به داستان نامجو:او تيتراژ برنامه طنز"ترش و شيرين" رو همراه عطاران اجرا كرد تا كم كم درهاي شهرت به روش بازشن.البته دليل اصلي شهرت كنوني نامجو دزديده شدن اكثر آثار و اتودهاي-در بعضي مواقع شخصيش-توسط نزديكترين دوستانش بود كه اين قضيه خيلي باعث سردرگمي و دلخوريش از مردم شد. خوندن سوره"والضحي" به اون صورت و با اون ريتم كاري كرد تا ضرغامي شخصا" دستور حذف صداي نامجو رو از تيتراژ "چارخونه" بده. يكي از بسياران انتقاداتي كه به نامجو وارد ميشه اينه كه در آهنگ هايي كه بصورت تك ميزنه و ميخونه نحوه خوندنش خيلي به ساز زدنش ميچربه.مثل زلف بر باد و ديازپام 10.در واقع ساز زدنش هيچ پيچيدگي و مهارتي رو نشون نميده(انگار يه نوع از سر واكردنه) اين اواخر نيويورك تايمز نامجو رو باب ديلن ايراني ناميد كه فكر كنم اين مقايسه از نظر نوع اجرا و موسيقي و فاصله اين دو نفر نميتونه درست باشه. مضمون ترانه هاي نامجو بيشتر اجتماعي(همراه شو عزيز و جبر جغرافيايي و سه راه آذري) سياسي(عقايد نوكانتي و بيابان) عاشقانه و عارفانه(زلف بر باد و گيس و چشمي و صد نم و گيس) مذهبي(يا علي و خوندن بعضي سوره ها) و بعضي ترانه هاي چرند و كم ارزش(هوهو و جوراباز) است.البته خيلي از لغات نامتعارف هم در اشعار و ترانه هاي او بكار رفته اند( عقايد نوكانتي و هستي) نامجو اين اواخر از كشور خارج شد.بعدها مشخص شد كه براي ادامه تحصيل در رشته موسيقي و اجراي كنسرت به اروپا رفته.در همان روزها بعد از كلي سرگرداني براي گرفتن مجوز آلبوم ترنج از وزارت ارشاد در يه اقدام جنجالي حوزه هنري( تنها جايي كه ميتونه بعنوان زيرمجموعه رهبري به هر كي خواست مجوز بده) مجوز ترنج را صادر كرد تا اين سي دي با فروش سي هزارتايي تكوني به بازار راكد موسيقي بده.البته اين اقدام آغازگر درگيري و اختلاف ارشاد و حوزه هنري شد كه باعث تعطيلي كنسرت گروه هاي موسيقي زيادي مثل داركوب(4) شد. محسن نامجو در كنسرت دانشگاه شريف در سال گذشته به شدت از بعضي از اساتيد موسيقي- بخصوص شهرام ناظري- انتقاد كرد كه اين كار باعث اختلاف بيشتر او با اساتيد موسيقي سنتي و هوادارانشان شد.همچنين نامجو در مراسم جشن شب چله چلچراغ به عنوان پديده موسيقي كشور در سال 86 انتخاب شد.سامان سالور كارگردان جوان سينما فيلمي مستند درباره نامجو بعنوان آرامش با ديازپام 10 ساخته(اگه در مورد افكار نامجو كنجكاويد توصيه ميكنم حتما" ببينيدش) خيلي از منقدان نامجو عقيده دارند كه اون هم مثل خيلي هاي ديگه يه خواننده و موزيسين زودگذره.البته قطعا" نامجو با كساني مثل رضا يزداني و گروه اوهام و كيوسك يه تفاوت اصلي داره و اون هم تنوع زياد در اشعار و تسلط بر آوازه كه باعث ميشه ترانه هاش بوي كهنگي ندن.البته هنوز براي قضاوت خيلي زوده .مطمئنا" گذر زمان خيلي چيزا رو ثابت ميكنه. مهمترين نكته اينه كه نامجو بايد دقت كنه روندي كه اخيرا" پيش گرفته(مصاحبه هاي پي درپي با راديو و مطبوعات) زياد به نفعش تموم نميشه.فكر نميكنم اجراي دوباره آثارش در راديو و تحليل و بررسيشون كار درستي باشه.نامجو بايد به شنونده هاي آثارش اجازه بده كه خودشون به تحليل آهنگ ها بپردازند .
پاورقي: 1.يعني كلاس سلفژ رفت!! 2.بخصوص داريوش طلايي 3.حاج قربان سليماني كه يه چهره بين الملليه همين چند روز پيش فوت كرد 4.همون گروهي كه گلزار و حامد بهداد عضوشن منتظر نظرات و اصلاحاتتون در مورد اين نوشته ناقص هستم. موخره:اين قضيه هيچ ربطي به موضوع بالا نداره فقط خواستم بدونين: يكي از دوستام با نوه آيت ا... منتظري آشناست.ميگفت آيت ا... منتظري تعريف ميكرده آيت ا... خامنه اي قبل از ترورش تو ايام جووني بطور حرفه اي ساز قانون ميزده(جالبه ها! حالا با اين وضعيت نميدونم چرا تلويزيون موسيقي رو اينجور تحريم كرده)
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 23:54 توسط سوشا |
|
|
15 دی هفتادوسومین سالروز تولد فروغه.کسی که نقش زیادی در اعتلای شعر نو در ایران داره.فروغ اولین کسی بود که تو اون موقعیت خفقان آوراز زن بودن و دردها و رنجهاش گفت.یادش گرامی باد
کسی که مثل هیچکس نیست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 23:30 توسط سوشا |
|
|
بالاخره بعد 2 ماه تونستم بيام بجنورد.كلاساي هفته بعدمو دودر كردم.يه 10 روزي ميخوام اينجا بمونم مثلا" واسه امتحان ترم بخونم. ميخوام واسه پست بعديم يه نقد از كتاب مادام بوواري اثر گوستاوو فلوبر رو بذارم.فعلا" دارم روش كار ميكنم.شمام اگه تونستين و دوس دارين و گيرش ميارين بخونينش. جشن شب چله چلچراغ رو هم رفتم اون دوستم كه بليت داشت امتحان داشت من بجاش رفتم.جاتون خالي خاتمي و محسن نامجو و فردوسي پور و كلي آدم باحال ديگه اومده بودن.بد نبود عيد غديرتونم مبارك باشه. هوا هم اينجا همچنان بس ناجوانمردانه سرده |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 16:6 توسط سوشا |
|
|
سکانس اول-تهران-ایستگاه مترو علم و صنعت-جمعه ساعت13 مترو خلوته.راحت میشینم.ایستگاه اول همیشه خلوته. همیشه واسم سئواله که بعد یه روز شلوغ موقع برگشتن به خوابگاه باید واسه پیرمردا و خانما بلند شم تا اونا بجام بشینن یا یه جور خودمو به ندیدن بزنم.همیشه هم نتونستم خودم رو گول بزنم.(البته تا الان)امروز دیدم تو هر ایستگاه که یه پیرمرد یا خانم میان تو مترو یکی از جوونا بلند میشه.خیلی خوشم اومد.میدونید آدم احساس خوبی پیدا میکنه که برخلاف حرف خیلی از یزرگترا نسل ما این چیزا رو خوب درک کرده. سکانس دوم-تهران-ایستگاه صادقیه-جمعه ساعت14 ایستگاه مترو شلوغه.نزدیک 300 نفر واستادن تا مترو بیاد.همه همدیگه رو هل میدن و به مترو فحش میدن.مترو میاد.تا درا باز میشن.همه شروع میکنند به هل دادن.اینجا دیگه از احترام و بفرمایید خبری نیست.هوا بس جوانمردانه سرد است عزیز.صحبت یه ساعت سرپا واستادن تا کرجه.جالبه همه هم میگن هل ندین.فقط همون جایی که من واستادم یه مرد میانسال و یه خانم تو اون فشار میفتن رو کف مترو.واقعا" موقعیت افتضاحیه.تنازع برای بقا.یه مرد بچه به دست به خانمش که بیرون مونده اشاره میکنه که ایستگاه بعد پیاده میشه تا اونم بیاد.همه اونایی هم که سوار شدن دارن از فرهنگ پایین و... صحبت میکنن. پارادوکس ایرانی.نمیدونم قضیه چیه ولی یه تناقضی تو رفتار مردم هست که جالبه.به قشر خاصی هم محدود نمیشه.هممون اینجوری هستیم.تو کارای روزانمون به کلی تناقض میرسیم که فکر کنم از همشون به یه چیزی میرسیم:توجیه همیشه وقتی میبینیم یه کاری که انجامش به نفعمونه ولی مخالف دیدگاه وعقیدمونه شروع میکنیم به توجیه.کلا" توجیه منفی در تمامی زمینه ها به ما ایرانیا ضربه میزنه.همیشه آخرین راه فرار واسه ماها توجیهه. منتظر نظراتون هستم. موخره:مجله چلچراغ رو که میشناسین.الان حدود 240 شمارست که دارم میخونمش.واسه مراسم شب چله هر سال یه جشن باحال میگیره.منم امسال به یمن اومدنم به تهران با کلی شوق این فرو رو پر کردم.به دو تا هم اتاقیم که بجنوردین که چلچراغ نمیخونن گفتم برن فرمشو بفرستن.حالا که قرعه کشی شده اسم من درنیومده ولی این دوستم که 1 شماره هم این مجله رو نخونده دعوت شده.به این میگن تبعیض.حالم خیلی گرفتست این روزا |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 1:58 توسط سوشا |
|
|
معاون فرهنگي و امور بين الملل ستاد بازسازي عتبات عاليات گفت؛ در صورتي که دولت عراق اجازه بازسازي سامرا را به ايران بدهد، ايران تمامي هزينه هاي بازسازي را که حدود200 ميليارد تومان است، پرداخت مي کند. وي اضافه کرد؛ در صورتي که دولت عراق اجازه بازسازي دهد و وضعيت کشور عراق هم مهيا باشد، ظرف 3 الي 4 سال سامرا را بازسازي خواهيم کرد. اعتماد |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 17:8 توسط سوشا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 |
|
RSS
|